السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )
115
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )
موجود ) و هم برماهيت ( مانند الانسان موجود ) همانطور كه وجود بر احكام اين دو حمل مىشود . براى دفعهء دوم عقل ، ناگزير مىشود كه در حمل مفهوم وجود و ثبوت بر هر مفهومى كه آن را به تبع وجود يا ماهيت اعتبار مىكند ، توسعه دهد ، مانند مفهوم عدم ، ماهيت ، قوهّ و فعل ؛ سپس ( ناگزير مىشود به ) تصديق به احكام هر يك از اينها . شرح آنچه موجود واقعى است نفس وجود است ، لكن ماهيت هم به بركت وجود ، موجود مىشود . لذا عقل ما براى ماهيت هم كه فى نفسه فاقد وجود است اعتبار موجوديت مىكند و آن را موجود مىبيند و احكام وجود را بر آن حمل مىكند . مطلب به همين جا خاتمه نمىيابد ، بلكه براى دفعهء دوم ، عقل ناگزير است وجود را براى مفاهيمى كه آنها را به تبَع وجود يا ماهيت اعتبار كرده ، معتبر بداند و آنها را نيز موجود ببيند ، مانند مفهوم عدم كه به تبع وجود ، وجود فرضى پيدا مىكند . مثلًا وقتى مىگوييم « وجودِ علت ، علتِ معلول است » پس به تبع وجود علت ، عدم علت هم ، علت براى عدم معلول مىشود . استناد عليت به عدم در حالى كه عدم ، فى نفسه باطل و تهى از وجود است بدين سبب است كه براى آن فرض وجود شده و آن وجود فرضى ، علت براى عدم معلول شده است . و همچنين كلمهء ماهيت كه مأخوذ از انسان و فرس و بقر و غيره هست ، به تبع موجوديت هر يك از اينها ، موجود مىباشد و عقل براى آن اعتبار وجود مىكند و مىگويد : « ماهيت وجود دارد » . در اينجا عقل براى مفهوم ماهيت به تبع نوعها و مصداقهاى ماهوى چون انسان و فرس و بقر ، اعتبارِ وجود مىكند . مانند مثالهاى فوق ، اعتبارِ وجود براى قوّة و فعل كه از شئون وجود به شمار مىروند ، مىباشد . اين دو به تبع وجود ، موجودند . سپس عقل براى هر يك از امور فوق كه اعتبار وجود براى آنها نموده ، احكامى صادر مىكند . مثلًا دربارهء عدم ، حكم مىكند كه عدم ، نقطه مقابل وجود است . يا